برای اینکه حواس خودشو پرت کنهرفت به سمت پنجره و به افق خیره شد.حس اینکه تردید ها داره اونو از پا در میاره آزارش میداد، بالاخره باید کاری می کرد، راهی رو که نرفته بود باید میرفت تو افق دنبال جواب می گشت دوست داشت خودشو میسپرد به یه چیز ناشناخته تا اون جاش تصمیم بگیره مثل یه طوفان که اونو بلند کنه و ببرتش یه جای ناشناخته یا به سرزمین غریبه. گذاشت تو این افکار غرق بشه مدتی ... بعد یه صدایی اونو از این افکار خارج کرد صدای یه کلاغ بود گفت آآخ کلاغ خبرچین چه خبری داری...میخاست خاطراتش آتیش بگیره ...جایی خونده بود که میگفت خاطرات مثل سوخت میمونن می تونن تو رو، رو به جلو حرکت بدن..با خودش گفت کدوم خاطره اس که می تونه اونو رو به جلو حرکت بده؟با لبخندی گفت وای باز گول خوردم باز دارم تو خاطرات غرق میشم.به آرامی برگشت سمت اتاق رو صندلی رو به شومینه نشست و سیگاری روشن کرد.یه کارایی بود باید خودش به تنهایی انجامش میداد. یکی از این کارها نوشتن کتابی بود که می دونست اگه بنویستش دلش آروم میگیره و زندگیش معنای تازه ای پیدا می کنه.چطوری شروعش کنم؟ از اون روز شروع کنه که تصمیم نهاییشو برای مهاجرت گرفت. با خودش گفت آره خوبه از اونجا شروع می کنم. با خودش گفت پرده های تردید دارن میرن کنار و جاشو به طلوعی دوباره میدن
برچسب:
نویسنده: نگین میرزاپور
تاريخ: سه
شنبه
14 تير
1401 ساعت: 14:09